زیـر طاق کبـود …

شیون، گریه، هق هق. چهل روز است که تنها صدای خانه مان همین چیز هاست.گاهی حس می کنم دست هایم بی اندازه خالیست.خالی تر از آنکه فکر اش را کنید. آنقدر به در و دیوار خیره می شوم که پلک هایم آرام آرام سنگین می شوند و از هوش می روم. چهل روز است که نمیدانم خورشید طلوع میکند یا نه. خروس ها روی پرچین آواز میخوانند یا نه. نمیدانم باد حریر سبز چمن ها را نوازش میکند؟ نمیدانم حواصیل ها آمده اند؟ حواصیل ها،  حواصیل های خواب هایمان. همه چیز برایم سیاه هست. مثل پیراهنی که به تن دارم. مثل چشمهای سرخ و متورم مادرم. خیال میکند نمیدانم چه آشوبی در دل اش زبانه میکشد. به بهانه پختن نان سر تنور مینشیند و گریه میکند. هر چه سعی میکند شانه هایش نلرزند بی تیجه است. گاهی برای اینکه  متوجه گریه اش نشویم بلند میگوید آتش تنور چشمهایم را اذیت میکند. مدام می سوزند. انگار که سیخ تویشان فرو کرده ای! رو به پدرم می کند و می گوید عباس دفعه ی بعد رفتی شهر بگو همراهت بیایم تا برویم دکتر. شاید دوا و درمانی بدهد.

و باز سکوتی مرگبار همه جا را فرا می گیرد. چشمهایم سنگین میشوند، میخواهم بخوابم. ای کاش هیچ وقت بیدارم نکنند.امروز چهل روز می گذرد. انگار همین دیروز بود. آدمها زود خاطره می شوند. و زودتر از آن فراموش می شوند.دیشب ساعت روی دیوار را شکستم. شتاب عقربه هایش عذابم میداد. و تیک تاک های منظم و مسخره  اش که مرا به یاد صدای سم اسبان چوگان بازها می انداخت،  منظم و دقیق. از نظم متنفرم… خواب و بیدار بودم که صدای مادربزرگم را شنیدم. خطاب به مادرم می گفت امروز چهلم است . از فردا باید لباس های سیاه تان را در بیاورید. جلوی در و همسایه خوبیت ندارد نباید دشمن شاد شویم… مرگ حق است. آدمی همین است. دیر یا زود باید رفت. باید گذاشت و رفت. چه جوان چه پیر. ملک الموت با کسی بده بستان ندارد. اهل تعارف هم نیست. یکی زودتر یکی دیرتر.فردا هم نوبت من است. باید تسلیم مصلحت خدا بود. صدایش در فضای خانه می پیچد، به کلمات اش فکر میکنم. دوست دارم حرف بزند. دست کم برای لحظاتی فضای بی روح و مرگ آور خانه را از یاد می برم. مادر بزرگ می گفت و با دستاهای چروکیده و فرتوت اش آسیاب دستی را می گرداند.صدایی از مادرم نیامد. در نیمه باز بود.

یواشکی از لای در مادرم را برانداز کردم.چهره ی شکسته و موهای وز وزی و لباس سیاه و چشم های سرخ اش حکایت از درون پر تلاطم اش می کرد.کمی سرم را چرخاندم تا راحت تر پدرم را ببینم. او هم دست کمی از مادرم گل بانو نداشت. دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و به استکان چایی اش خیره شده بود. حرف نمیزد.

چهل روز بود که حرف نمیزد. سرش را با گاو و گوسفندهای توی طویله گرم میکرد. حتم دارم او هم اشک هایش را پنهانی و دور از چشم مادرم، با زمین بیرون از روستا به هنگام شخم زدن قسمت میکرد. هوای خانه سینه ام را می فشرد.احساس خفگی می کردم. زود لباس هایم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم.پارچه های سیاه و پلاکارد های روی دیوار عذابم میدادند.چگونه باور میکردم که ثریا نیست.

چهل روز از مرگش میگذشت. چند سالی از من بزرگتر بود. بهترین خواهر دنیا.همه چیز از موقعی شروع شد که تصمیم گرفت برود شهر و درس بخواند. روستای ما که بیشتر از راهنمایی نداشت. گاهی به هنگام غروب که از سر زمین خسته و زهوار درفته برمیگشتیم خانه، چند دقیقه ای روی تپه ی پوشیده از چمن نزدیک خانه می نشستیم و خورشید را نگاه میکردیم که آرام آرام پشت کوه ها می خزید. ثریا میگفت افق. میگفتم خب؟که چه؟ با تبسمی میگفت جایی که زمین به آسمان میرسد. فکر میکنی آنطرف چه خبر است؟ با انگشت اشاره اش دورترین کوهی را که خورشید در پشت آن پنهان میشد نشان می داد. بی تفاوت میگفتم چه میدانم. با صدایی نرم و نازک شروع به خواندن میکرد. جم جمک برق بلا، طبل آتیش تو هوا، خیز خیزک موج عبوس،تا دم عرش خدا،نه ستاره نه سرود،لب دریای حسود،زیر این طاق کبود،جز خدا هیچی نبود، جز خدا هیچی نبود. آه بلندی می کشید ومی گفت اینجا جای زندگی نیست. و سکوتی طولانی بین مان رد و بدل میشد.

راست می گفت اینجا جای زندگی نبود. کار مردم اینجا یا چوپانی بود یا کشاورزی. زن ها هم یا دوشا دوش مرد ها روی زمین ها کار می کردند یا قالی می بافتند و میدادند حاج رحیم می برد شهر برایشان می فروخت.حاج رحیم تنها بلد شهر بود. و تنها کسی بود که زود به زود  شهر می رفت .راننده نیسان بود و باربری می کرد. وسایل خانه ..کاه و یونجه..چوب خلاصه هر چه که راست کارش بود.

پدرم مدام به ثریا می گفت دخترجان بشین خانه و قالی ات را بباف. تو را چه به شهر و درس خواندن.مادرت درس نخوانده اما تو را به این خوبی تربیت کرده. هیچ کدام از دختران روستا مثل تو نمی توانند قالی ببافند.سری را که درد نمیکند دستمال نمی بندد.فردا همه ی  روستا میگویند دختر عباس علی فیلش یاد هندوستان کرده! ثریا می گفت زمانه عوض شده.تاکی باید در این ده کوره بمانیم و سر زمین هایمان جان بکنیم. اگر هفته ای یک بار دکتر نیاید بهداری روستا همه از پیسی و هزار جور مرض دیگر می میرند.روستای ما تنها روستایی هست که هنوز با چراغ نفتی خانه هایش گرم می شود.تنها روستایی هست که مردم اش از سرچشمه آب حمام شان را تهیه می کنند. ثریا مدام مثل معلم ها با منطق و دلیل حرف میزدو پدرم که عمری در روستا مانده بود از حرفای ثریا سردر نمی آورد، بیشتر سکوت میکرد. ثریا هر بار که حاج رحیم به شهر می رفت اسم کتابهایی را که از تنها معلم روستا یاد گرفته بود روی کاغذ می نوشت و به حاج رحیم میداد.

هر قالی تازه ای که می بافت به حاج رحیم میداد تا برایش بفروشد. و از پول آن چند جلد کتاب برایش بخرد. معلم روستا هفته ای دو بار از شهر می آمد تا در تنها مدرسه ی ده که دو نوبت دبستان و راهنمایی بود  به بچه های روستا خواندن و نوشتن یاد بدهد . ثریا بالاخره موفق شد پدرم را  برای ادامه تحصیل و رفتن به شهر مجاب کند .بالاخره آنقدر گفت و گفت تا پدرم راضی شد. تمام صحرا را بی امان می دوید و می خندید. من هم پا به پایش می دویدم. فریاد میزد و میگفت برایت کتاب می آورم. داستان های قشنگ. تو را هم با خود می برم شهر.برای همه تان در شهر خانه می خرم.دیگر نیازی نیست قالی ببافیم و سر زمین کار کنیم. آنقدر درس میخوانم تا دکتر شوم. من دکتر میشوم. میگفت و می رقصید و من هم از خنده و شادی او شادمان می شدم..چهار سال گذشت.امسال پنجمین سال بود. ثریا تابستان امسال از دانشگاه  رشته پزشکی قبول شد. شش ماه بود که  زیر باران و تگرگ و گرمای تموز می رفت ومی آمد. تا اینکه چهل روزپیش همه چیز به هم ریخت. تمام شادیها به سوگ تبدیل شد، باروهای بلندی که از آمال و آرزوهایمان ساخته بودیم ویران شد. چهل روزپیش بر اثر بارش باران کوه ریزش کرد و ثریا دیگر نیامد.نه تنها ثریا بلکه چهار نفر دیگر هم با او مردند.حاج رحیم، ثریا،بی بی گل خاتون، حمدالله پسر زیور خاتون که تازه خدمت اش تمام شده بود.امروز روی تپه  ای که همیشه با ثریا بر بلندی آن  می نشستیم و افق را می نگریستیم خواهم رفت. امروز حتی چوگان باز ها هم بیرون نیامده اند.همه جا بوی مرگ میدهد. خاک مرده بر تن این روستا پاشیده اند. مدام از خودم می پرسم چرا روستای ما راه مناسبی نداشت. همیشه میان سنگلاخ ها و جاده های خاکی رفت و امد کردیم.

چرا ما در روستا زندگی می کردیم.چرا پدرم به ثریا اجازه داد.چرا ما در روستا پزشک نداشتیم. چرا . چرا  وهزاران هزار چرای دیگر.امروز همه اهالی در تنها مسجد روستا جمع اند. فضای روستا خفه ام می کند. حتی سگ ها هم دیگر پارس نمی کنند. پرنده ها نمی خوانند.روستا در سکوت فرو رفته. یاد شعری می افتم که ثریا همیشه بر بلندای آن تپه می خواند.

جم جمک برق طلا،

 طبل آتیش تو هوا !

خیز خیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا !

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود

زیر این طاق کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا هیچی نبود!!!

سعید افخمی/ مرداد ماه نود ودو

print

Post Author: فرهنگ نمین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *