فرهنگ نمین

زیـر طاق کبـود …

شیون، گریه، هق هق. چهل روز است که تنها صدای خانه مان همین چیز هاست.گاهی حس می کنم دست هایم بی اندازه خالیست.خالی تر از آنکه فکر اش را کنید. آنقدر به در و دیوار خیره می شوم که پلک هایم آرام آرام سنگین می شوند و از هوش می روم. چهل روز است که نمیدانم خورشید طلوع میکند یا نه. خروس ها روی پرچین آواز میخوانند یا نه. نمیدانم باد حریر سبز چمن ها را نوازش میکند؟ نمیدانم حواصیل ها آمده اند؟ حواصیل ها،  حواصیل های خواب هایمان. همه چیز برایم سیاه هست. مثل پیراهنی که به تن دارم. مثل چشمهای سرخ و متورم مادرم. خیال میکند نمیدانم چه آشوبی در دل اش زبانه میکشد. به بهانه پختن نان سر تنور مینشیند و گریه میکند. هر چه سعی میکند شانه هایش نلرزند بی تیجه است. گاهی برای اینکه  متوجه گریه اش نشویم بلند میگوید آتش تنور چشمهایم را اذیت میکند. مدام می سوزند. انگار که سیخ تویشان فرو کرده ای! رو به پدرم می کند و می گوید عباس دفعه ی بعد رفتی شهر بگو همراهت بیایم تا برویم دکتر. شاید دوا و درمانی بدهد.

بیشتر بخوانید دربارهزیـر طاق کبـود …